{{weatherData.name}} {{weatherData.weather.main}} ℃ {{weatherData.main.temp}}

بهرنگ سهرابی در نشست اقتصاد هنر ایران مطرح کرد:

کدخبر : 179

بهرنگ سهرابی، معمار از سخرانان نشست تخصصی اقتصاد هنر بود، و این متنِ سخنرانی اوست که پیش روی شماست:

سخرانی من معماری خوانده ام، معمار نیستم. آدم ها غیر از اینکه فرزند خانواده شان هستند، فرزند خانه شان نیز هستند و معماری لباس دوم هر کسی ست و همان طوری که آدم ها با لباسشان خودشان را معرفی می کنند، جامعه نیز با معماری اش این کار را می کند. یکی از تفاوت های عمده معماری با سایر هنرها، این است که معماری به شدت به اقتصاد وابسته است و بدون آن معماری اتفاق نمی افتد. البته  در این زمینه خاص با سینما قرابت دارد. معماری روی کاغذ، معماری نیست، معماری که ساخته می شود، معماریست، همانطور که فیلم  زمانی که روی پرده سینما می آید فیلم است و فیلمنامه اسمش فیلم نیست. شما ممکن است با چند دلار، رنگ و بوم تهیه کنید و یک نقاشی چند میلیون دلاری خلق کنید، اما با چند میلیون دلار نمی توانید یک معماری بزرگ خلق کنید.

البته این به این معنی نیست که هرچه قدر پول خرجی کنید معماری بهتری دارید. ولی بدون پول معماری شکل نمی گیرد و به خاطر همین معماری هایی تا به حال پایدار مانده اند که به اقتصاد بزرگی وابسته بودند. چه پادشاهان، نهاد مذهب و روحانیون و یا کلیسا و تمام نهادهایی که پول و قدرت در دست داشتند. به طور مثال "مسجد شیخ لطف الله" در شهر اصفهان هنوز باقی مانده است و خانه معماری که این مسجد را ساخته است نه. بخاطر اینکه پشت مسجد شیخ لطف الله، قدرت هنگفت مالی وجود داشته است. بسیاری از معمارها معتقدند که فرم زاییده رویاست اما الان ثابت شده که در نبود اقتصاد، از رویا کاری پیش نمی رود. نمونه بارز آن کثافت هایی ست که در سطح شهر می بینید و این به این خاطر است که کسانی که پول دارند می توانند روی فرم معماری تاثیر بگذارند. بگویند ما سنتوری دوست داریم، نمای رومی دوست داریم و...  که می بینید در منطقه یک و دو چه چیزهایی ساخته می شود و اسم چه کسانی روی ساختمان ها است که این نام ها به این ساختمان ها قیمت و ارزش افزوده می دهد. من اسم این بناها را معماری نمی گذارم و اگر می گویم ساختمان، مصر هستم. خیلی از کسانی بوده اند که سراغ ما آمدند و گفتند که شما این ساختمان را بکشید و نمای آن را به موسی پناه می دهیم، و یا اسم فرزاد دلیری باعث می شود خانه روی خاک فروش رود.  پروژه ای را در خیابان بوسنی هرزگوین بازسازی می کردم، شاید باورتان نشود که پله های این خانه دوبلکس، سرگیر بود. آدم ها در تم دوم معماری یاد می گیرند که پله نباید سرگیر باشد. بزرگترین و معروف ترین معمار تهران، چندین سال پیش از این که بیمار شوند، و در یک دوره ای کار می کردند،  پله خانه شان سرگیر بود.  من برای درست کردن این پله به خانه ایشان رفته بودم و صاحبخانه می گفت این کار را نکن، چون ایشان از همسر سابقش جدا شده بود و سه چهار بار سر  آن خانم به آن جا خورده و شکسته بود و ایشان حس خوبی به این پله داشت.

می خواهم بگویم وقتی که اقتصاد راهش را پیدا نکند و برای افرادی آورده مالی بیشتر داشته باشد، می دانند که هر چیزی را از هویت خالی کنند و هویتی که خودشان و بازار می پسندند را به آن دهند و آن را  بفروشند. اگر ما بتوانیم به ساز کاری برسیم  و در تعاریفمان از ارزش درنگ کنیم و باز تعریف کنیم شاید بتوانیم کمک کنیم معماری مان به زمانی برگردد که بشود به آن افتخار کرد و بابتش پز داد. می گویند توریست ها برای دیدن معماری به ایران می آیند، بله اما کدام معماری؟ هنوز که هنوز است هر توریستی می آید می رود به اصفهان، می رود بناهای جذاب شیراز را ببینید، کدام توریستی غیر از کوچه های یزد حاضر است در کوچه های تهران به عنوان دیدن معماری و راه رفتن در یک شهر، قدم بزند. این تقصیر ماست و تقصیر معمارهایی ست که متاسفانه قافیه را باخته اند و اسیر ساز و کارهای بازاری شده اند، که تنها چیزی که برایشان مهم نیست ارزش های معمارانه است. یکی ازبزرگترین تفاوت های خانه در ایران با کشورهای توسعه یافته و کشورهای متمدن و با فرهنگ مثل کشور ما، در این است که خانه در ایران نقش سرمایه دارد و در کشورهای دیگر نقش ثروت دارد. شما اگر به خانه یک فرد انگلیسی بروید، به شما می گوید روی این صندلی بنشین و چایت را بخور، چون پدربزرگ من هم روی این صندلی می نشسته، و آن درخت انجیر را نگاه می کرده و کیف می کرده. در حالی که این جا به خانه هایی که بیش از 12 سال از عمرشان گذشته است وام  داده نمی شود بخاطر اینکه کلنگی حساب می شود و چیزی به عنوان خانه قدیمی نداریم که برایش خاطره بسازیم. وقتی که خانه تبدیل به سرمایه می شود همین بلا که با آن مواجه هستیم سر آن می آید. ساختمان هایی که به روح و روان ما فشار می آورند و ما هیچ احساس خوبی از زندگی کردن در آن ها نداریم. همان طور که گفتم خانه لباس دوم ما است و لباس های  نامناسب تنمان کردند، که یا به شدت تنگ است و فشارمان می دهد و یا به شدت گشاد است و در آن گم می شویم. من فکر می کنم یک بار دیگر در تعاریفمان از زندگی حتا، تجدید نظر کنیم و اینقدر به دنبال دریافت و سود آنی نباشیم و هویتمان را با پول تاخت نزنیم.

831A4507

ارسال نظر:

  • پربازدیدترین ها
  • پربحث ترین ها