{{weatherData.name}} {{weatherData.weather.main}} ℃ {{weatherData.main.temp}}

درباره‌ی نقاشیِ مشهوری با موضوع جنگ

کدخبر : 620
نویسنده:

این نوشته راجع به یک نقاشی ست. همین نقاشی که کنارِ همین نوشته می بینی. اما اصلِ داستان و آنچه در عمقِ نقاشی هست، در تصویرِ چاپ شده پیدا نیست. در تصاویرِبا کیفیت ترِ اینترنتی هم باید خیلی نزدیک شوی، تازه در دوردستِ مانیتور نقش های سفیدِ مبهمی ببینی که در نقاشی اصلی گنجانده شده و نقاش در پشتِ روایت هراسناکِ اولیه، میانِ دست ها و پاهای سربازانِ جلویِ تصویر، آدم هایی کوچک و سفید گنجانده. پیشنهاد می کنم بعد از خواندن این نوشته در اینترنت سرچ کن: Gassed John Singer Sargent

و در نقاشی دقیق شو. در زمینه، پشتِ این سربازهای چشم و ریه سوخته و شیمیایی شده، سربازان و افسرهای سالم و سلامتِ خوشحالی دارند فوتبال بازی می کنند. آنها چشمشان را به روی حقیقتِ سیاهِ زمانه بسته اند. به آنچه می گذرد پشت کرده اند. آنها کنار چادرهای تمیز خود در آفتابِ ساحل به استراحتی شاد مشغولند و این حقیقت که ساعاتی پیش هم قطارانشان در گازِ خردل دست و پا می زده اند نا دیده می گیرند. آنها می خواهند فراموش کنند که هر کدامشان می توانستند یکی از همین کشتگان و کورها باشند. آنها در غروبِ روزِ سیاه، سفید پوشیده اند و مشغول تفریحند. بازی کنانِ نسیانِ خطا کار ترین ابناء بشر که با هولناک ترین کیمیاگری های مدرن سلاح های کشتار جمعی می سازند و همنوع کشی می کنند.

SAR

در واقعیتِ آن روزِ آفتابی، سلامت ماندگان سوژه اند و زندگان موضوع اصلی. و در آن دور، اجسادِ نیمه جانی به صف شده اند که برای همیشه از زیستن به شکلِ یک آدم عادی و سالم محروم خواهند بود.

اما نقاش چرخیده و آمده در پس زمینه، فراموش شدگان و شکست خوردگان را سوژه کرده  و رنجِ مهیبِ انسانِ مسلح به گازِ شیمیایی را سوژه قرار داده تا سرخوشی سالم ماندگان را زیرِ سایه‌ی شکست خوردگان قرار دهد.

روایتِ نقاش روایتِ تقدیر جنگ است. گلوله ای در می رود، جمجمه ای به اتفاق سر راهِ آن قرار می گیرد و از هم می پاشد و جمجمه ای دیگر با اندکی فاصله جانِ سالم به در می برد. بمبی منفجر می شود، گاز آزاد می شود، با اکسیژن در می آمیزد، یکی ماسک پیدا میکند و دیگری نه. یکی ریه هایش پر می شود از دودِ زردِ سمی و دیگری به اتفاق آنجا نیست وقتی می رسد همه چیز تمام شده و او سالم مانده. "سارجنت" در این نقاشی قاطعانه اعلام می کند کلِ زیستِ بشری متکی بر اتفاق است. یکی می میرد، یکی می ماند.

"جان سینگر سارجنت" نقاش، در روایتِ جنگِ جهانی اول، جنگی که بزرگترین جنگ ها خوانده می شد، جنگی که "پایان تمام جنگ ها" دانسته می شد، رویدادی را ثبت و ضبط کرده است که بشر هرگز دیگر جرات نکرد در مرزهای اروپا تکرارش کند. استفاده از گازِ خردل آنقدر فاجعه بار بود که تا نسل های بعد آثارش در تن و جانِ آسیب خوردگان پیدا باشد. گازخردل بعدها فقط توسطِ دولتِ آلمان در اختیارِ صدام قرار گرفت و مردمِ عادی سردشت و حلبچه و بسیاری از ایرانیان را سوزاند. وقتی کشفِ گازِ خردل، آلمانِ آغاز قرنِ بیستم، آلمانِ ویلهلم، آلمانِ علم و فناوریِ سر سپرده به قیصر جاه طلبی بود که پشت سبیل های بلندش فریاد می کشید"میانِ ما و دیگران تنها شمشیر قضاوت می کند"... سارجنت در تمام سال های قبل و بعد از این نقاشی، بیش از هر چیز، به طراحیِ چهره های مشهور پرداخت. از کشوری به کشور دیگر رفت و واقعیتِ پیرامون خود را بر بوم آورد. در نقاشی های دیگر او دیگر خبر چندانی از این جزئی نگری و قضاوت گری نیست. او به زبان هنر یاداوری کرد در حالی که فاجعه همه جا را گرفته است آیا باید مانند پزشکِ درونِ این نقاشی، باید دست به کار شد و به درمان پرداخت یا روی گرداند و چشم روی تباهی بست؟

*

این نوشتار پیشتر در روزنامه اعتماد منتشر شده است.

 

ارسال نظر:

  • پربازدیدترین ها
  • پربحث ترین ها