{{weatherData.name}} {{weatherData.weather.main}} ℃ {{weatherData.main.temp}}

کیهان ملکی بازیگر سینما و تلویزیون در گفت و گو با اقتصاد هنر آنلاین از نگاه خود به دنیا می گوید:

کدخبر : 516

"کیهان ملکی" زاده و پرورده‌ی تهران است. روحیه‌ی تهران نشینی در تک تک کلماتش جاری ست اما قویا خود را آذری می داند. قبل تر ها او را با نقش دانشجوی پزشکی در سریال "روزگارجوانی" و نقش"احد" به یاد می آوردند. او نقش های فراوانی بازی کرده. اما حالا به عنوان یک هنرمند متعهد به اجتماع، در شبکه های مجازی حرف هایی می زند و انتقاداتی مطرح می کند که در نوع خود جالب توجه است. او می گوید: "من اصولا آدم سیاسی نیستم این سیاست است که تمام حیاتمان را بلعیده و مصادره کرده است." اما در همین گفت و گو هم نگاهِ اجتماعی و سیاسی او بر نگاه هنری اش غلبه دارد.

شما جزو بازیگرانی بوده اید که در نسل پس از انقلاب و جنگ شروع به کار کرده اید و در نزد مردمی که شما را می شناسند شخصیت خیلی محبوبی دارید؛ فکر می کنید این محبوبیت از کجا آمده؟

هدفم در شروع فعالیت بازیگری ضمن جذب مخاطب حرفه ای، راضی نگه داشتن مخاطب عام بود. تلاش می کردم در حوزه های تخصصی هم خوب عمل بکنم و خداروشکر بازخوردهای مثبتی هم در آن جهت داشتم؛ و با اساتید گرانمایه این حرفه که هر کدامشان برای آدم افق و آرزویی محسوب می شود تجربه های خوبی  داشته ام و در همکاری ام با رسانه تلویزیون این هدف برایم برجسته بود و در پرسوناژهایی هم که بازی می کردم، شخصیت هایی که کمی می توانستند از مردم فاصله بگیرند (تا جایی که به تم اصلی داستان لطمه وارد نشود،) را کمی مردمی تر و به قول معروف عامیانه تر و کف خیابانی بازی می کردم. به طور مثال نقش پزشک به من محول می شد، اما جنس این پزشک با آن کلیشه های رایج همگون نبود، و یا به طور مثال ممکن بود پرسوناژی با پیشینه ایدئولوژیک می گرفتم اما من تلاش می کردم آن را به سطح رایج جامعه نزدیک کنم و این تمایل از پیش در من وجود داشت.

ریشه های این تمایل از کجا می آید؟ آیا به نوع بافتی که در آن بزرگ شده اید و یا مطالعاتتان برمی گردد؟

در واقع تمام این ها یک مجموعه هستند. بخشی از آن به نوع تربیت خانوادگی و آموزه‌های والدینم بر می گردد. پدرم از بزرگان خاندان بودند، (و به اصطلاح سفره پهن) خاطرم هست زمانی که شش هفت ساله بودم و پدرم همیشه حکم مردم برای رفع اختلافات و یا واسطه‌ی امور خیر می شدند و ایشان علاقه داشتند در دور همی های آخر هفته و دیگر مناسبات، هرکسی قطعا باید یک اجرای هنری می داشت، حتا شده یک حکایت تعریف کند و یا شعری بخواند، مادرم هم نوازنده دایره بود و هم صدای بسیار زیبایی داشت. میهمان حتما باید با یک اندوخته ای می آمد.

به نظر می رسد یک جور سنت محلگی و شهرنشینی دوره قاجار که متجددها آرام آرام به سبک زندگی ایرانی آوردند در خانواده شما حاکم بوده است، چیزی که می گویید به طور مثال در خاطرات "سعید نفیسی" و یا زندگی شخصی افرادی مثل "ایرج میرز"ا می بینیم، سبک زندگی متجددهای آن دوره که نمی خواستند، فضا، فضای سنتی و خشک و مردسالار باشد و می خواستند یک برابری هایی باشد و لذتی از فرهنگ و هنر ببرند. درست است؟

پدرم به علت کسوتی که در خاندان داشت و اساسا جنس رفت آمدهایش در قشر هنرمند، ادبا و روشنفکران آن مقطع طوری بود که همیشه درخانه ما به رویشان باز بود، و این میزبانی از جنس آمیخته به فرهنگ بود، و بعدها که انقلاب شد و پس از این که نفت جیره بندی شد هم کرسی گذاشتن در زمستان خیلی باب شد و ما آن زمان تقریبا شاهنامه، قصه های فولکلور و خیلی از کتب قدیمی را کنار همان کرسی ها دوره کردیم و خیلی گپ های مبسوط و مفصلی داشتیم و خیلی از چیزهایی که یاد گرفته ام مدیون آن ایام هستم.

در مورد سینما، تلویزیون و نمایش چطور؟ این ها هم در آن دوره ها در خانواده شما باب بوده و رواج داشته است؟

اصلا این باب را به این دلیل گشودم که راجع به همین بگویم؛  من آذری هستم، پدرم در سن ده دوازده سالگی اش به تهران می آید و من هم فرزند آخر خانواده بودم و به هر حال فرهنگ رایج خانواده ما فرهنگ آذری بوده است. تا پنج سالگی نمی توانستم به این زبان صحبت کنم ولی به اصرار پدرم آن را آموختم و برنامه هایی که آن زمان برای مراسم‌ها داشتم در کنار رقص لزگی آذری برگ برنده ام همیشه نمایش هایی بود که از سنین چهار، پنج سالگی در خانواده اجرا می کردم.

معمولا چه نمایش هایی بازی می کردید؟

شوهرخاله ام به نام "پرویز بابایی"، مترجم و از مولفان معتبرِکتاب های فلسفه هستند. ایشان خیلی شوخ طبع بود و از همان ابتدا به من می گفت باید "شکسپرین" شوی و ما دوتایی با هم انواع قطعات نمایشی را اجرا می کردیم و بعدها هم سن و سالان خودم در اجراهای نمایشی به من پیوستند و تقریبا یک گروه نمایشی شدیم و علاوه بر اینکه، جمعی می خواندیم، قطعات نمایشی هم در خانه اجرا می کردیم.  یادم هست در مدرسه سیاه بازی را هم مثل شهر قصه و نمایش‌های دیگر تجربه کردم. من اولین پالس‌ها و گرایش ها را گرفته بودم و با خودم داشتم، بعد، من یک تغییر و جابه جایی در محل زندگی ام داشتم و یک وقفه دو سه ساله داشتم که اتفاقا بخشی از آن در دهه شصت رخ می دهد. شبکه های مجازی این فرصت را دادند که من برخی از دوستان قدیم خودم را پیدا کنم. دوستانی که با هم سرباز بودیم به من یادآور شدند که من در دوره سربازی، سال هایی 67-66 در منطقه(‌جنگی) اوقات خوب و مفرحی را با کارگردانی و بازی در نمایش ها فراهم می کردم ولی من خودم اصلا یادم نبود. خیلی فکر کردم و دیدم بله ظاهرا همین طور بوده است. به این تعبیر من بازی در نمایش را دنبال می کردم اما هنوز خودم در بازی نبودم.

وقتی که آدم ها شما را به اسم و تصویر می شناسند عمدتا نقش هایی که لهجه داشتید  به خاطر می آورند و قوم آذری که تقریبا یک سوم جمعیت ایران را تشکیل می دهند شما را نماینده خودشان می دانند و دیگران هم کاراکتر شما را با این موضوع می شناسند، در این مورد برایمان بگویید و این که این گرایش در انتخاب های شما هم دخیل و تاثیر گذار بوده است؟

بله، حقیقت امر این است که من در زندگی شخصی ام با این لهجه صحبت نمی کنم و برای کسانی که با آن ها معاشرت داشتم عجیب بود که مرا با این لهجه در مجموعه (روزگار جوانی/ سال 1378-1377) می دیدند و خوب ضمنا این طور نبوده است که من بیشتر نقش هایی با لهجه آذری داشته باشم و تجربه بازی در نقش هایی با دیگر لهجه های گلیکی، کردی و مازنی هم داشتم اما چون آن مجموعه سی و نه قسمت بود و زیاد هم باز پخش شده این تصویر ذهنی را به وجود آورده است که من مدام در این گونه نقش ها حضور داشته ام در صورتی که من یک بار بیشتر در نقش هایم این لهجه را تجربه نکرده ام که آن هم به بیست و یک سال پیش برمی گردد. ولی لین نقش را به اصرار تصاحب کردم!

شما همیشه به عنوان یک هنرمند با انگیزش ها و رویکرد های اجتماعی شناخته شده اید. این گرایش ناشی از کجاست؟

غالبا انتخاب های من انتخاب های بازاری نیست، گرچه نقش‌هایم عامیانه باشند و به اعتقاد خودم انتخاب هایم به شکلی ست که یک چیزی به خودم اضافه می کند. در مجموعه روزگار جوانی دانشجوی پزشکی می بینیم که از طبقه مرفه جامعه نیست و دغدغه محیط اطرافش در وجودش است، دلسوز است و بعدها در مجموعه (همسایه ها/ سال 1380) به کارگردانی "محمد حسین لطیفی" من را در نقش یک شوفر و راننده تاکسی می بینید که در عین این که با لهجه غلیظ یک پایین شهری تهران صحبت می کند، محیط خانوادگی عاشقانه ای دارد و در نوع ارتباطش با همسر و دخترش گرمی وجود دارد و سعی کردم آن جا این را بگویم مرد بودن حتما به این نیست که مرد سالار هم باشی و می توانی خیلی اهل دل و خانواده باشی و از همسرت بیاموزی. یا در سریال (مزرعه آفتابگردان/سال 1382) به کارگردانی "فریدون حسن پور" موضوع کارآفرینی مطرح شده، همین طور در سریال (مزرعه کوچک/ سال 1383) به کارگردانی "سیروس مقدم" و برخی دیگر از نقش هایم جنسی از دغدغه اجتماعی مشهود است.

کیهان ملکی1

یعنی معتقدید که وظیفه هنرمند این است که اساسا یک رسالت اجتماعی را در کارش بیان کند؟ و یا این انتخاب شخصی شماست؟

نه من نمی توام این وظیفه را به کسی تحمیل کنم و شعاع "باید"هایم اینقدر گسترده نیست اما در مورد خودم شاید صرفا به دلیل ریشه فرهنگی ای که درونم است و علایق فردی ناشی از آن باشد.

خوب برگردیم به دهه شصت، زمانی که شما رشد کردید، تحصیل داشتید و به هر حال داشتید ریشه های حرفه ای شدن را در زندگی تان پایه گذاری می کردید، اتفاقا فضای دهه شصت برای علاقه مندان به سینما و اساسا هنرهای نمایشی در ایران، فضای بدی نبود. و نوعی از سینما و هنر در ایران پیگیری می شد که حالا به آن سینمای هنری و هنر مخاطب خاص می گوییم، سینما عصر جدیدی بود و مردم تنها به عشق دیدن فیلم در سالن تاریک در صف های طولانی بلیت سینما می ایستادند و این عادت با انبوه آن فیلم ها که در دهه چهل و پنجاه آرام آرام میان مردم تقویت شده بود توسط "آنجلو پولوس" و "تارکوفسکی" تغذیه می شد! می خواهم بدانم که این عشق و علاقه که شما داشتید در دهه شصت به کدام سمت و سو رفت؟

خوب ببینید در دهه شصت آن فضای سینما به قدری در سطح اجتماع جدی و پررنگ بود؛ و البته یکی از رسانه هایی بود که به آن پرداخت و بها داده شد و به دلیل نبود دیگر انواع تفریحات و امور فرهنگی، سینما تبدیل به فرصت، چشم انداز و امیدی برای خیلی از هم نسلان من شد.

خوب جامعه ایرانی در آن زمان برای سینما رفتن هم تربیت شده بود و سینما پیش از انقلاب از نظر بدنه سینمای موفقی بود.

حرف شما درست است اما تغییر ذائقه مردم به ناگهان رخ نداد و بالاخره در فرهنگ حاکم پیش از انقلاب، غالب فیلم‌ها عامیانه تر و سرگرم کننده تر بود اما پس از انقلاب  مباحثی  پررنگ شده بود و باعث شده بود سطح جامعه نگاهشان هنری تر شود و خیلی از مردم در قیاس با گذشته شان نگاه نقادانه تری داشتند و نسل جدید که اساسا داشت به این گونه بزرگ می شد.

بله اما گزینه دیگری هم جلوی چشمش نبود، مگه می توانست بازهم به سینما برود و رضا موتوری ببیند؟ دیگر قهرمان های جدیدی آمده بودند که نوعی ایدئولوژی انقلاب را نمایندگی می کردند

سینمای جنگ تلاش هایی در این زمینه داشت و با احتیاط قهرمان پروری کرد.

بله ولی دورانش گذشت. طبق آمار آن سینمایی که دفاع مقدس نام گرفته عملا یک ژانر شکست خورده است و مردم به مرور متوجه شدند خیلی از این قهرمان ها و قهرمان سازی ها  با شخصیت اصلی و واقعیت آن ها جور نبوده است

مخالفتی ندارم، و هر پدیده ای را باید در مقطع زمانی خودش تحلیل و بررسی کرد و دید در آن برهه از زمان دغدغه عمده مردم چه بوده و امروز چیست...

یعنی از نگاه شما مردم، حاجی جبهه برویی که در عین حال قهرمان است و با راکی قابل مقایسه می شد را می پسندند؟

نمی توانم بگویم همه اقشار مردم اما در مورد بعضی از مردم  بله... و بعضی از ستاره‌های ما محصول سینمای آن دوره هستند و به تعبیری توانسته بودند خلاء‌های آن دوره را برای بخشی از پررنگ کنند.

کسی از هنرمندان آن دوره بوده که در ابتدا شما بازی و کارهایش را دوست داشته باشید و مخاطبش باشید و بعد تر با او همکاری کرده و هم بازی اش باشید؟

تقریبا همه کسانی که شانس داشته ام که با آن ها همبازی شوم به نحوی همینطور بودند، و بعضی هم ممکن نشد با اینکه هر دو عاشقانه دوست داشتیم با هم همبازی شویم... مثل عمو عزت "عزت الله انتظامی" و عمو "خسرو شکیبایی" نازنین که بخاطر ایشان یک رول نقش اول را (که قراردادش را بسته بودم،) کنسل کردم که نقش مکمل ایشان را بازی کنم و متاسفانه فرصت پیش نیامد و ایشان از دنیا رفتند، یا آقای انتظامی که برای مجموعه تلویزیونی "محاکمه" اثر "حسن هدایت"، از ایشان درخواست تکرار بخش هایی را داشت تا در مقابلشان بازی کنم که البته چون توجیه مالی نداشت، مقدور نشد. اما خوشبختانه با بزرگانی چون "فرامرز قریبیان"، "مهدی هاشمی"، "رضا کیانیان"، "علی نصیریان"، "محمدعلی کشاورز"،" مهدی فتحی" و "پرویز پورحسینی" هم بازی بوده ام. خاطره ای از همبازی شدن با آقای فتحی در آخرین کار تصویری ایشان زمانی که بیماری آلزایمرشان پیشرفت کرده بود به یاد دارم که ما برای سکانس پلانی ساده و کم دیالوگ ممکن بود یک روز کامل وقت بگذاریم تا به نتیجه برسیم ولی وقتی که تمام می شد، آن لحظه که داشتم نفس به نفس با ایشان بازی می کردم واقعا از این همه مهارت، روحیه هنری و  خلاقیتشان شگفت زده می شدم؛ و یادم است در اوج این وضعیتشان که من هم خیال می کردم شاه شمشادم و چه کردم، من را کنار کشیدند و گفتند ببین این که داری با او بازی می کنی چه نسبتی با تو دارد، گفتم خوب مثلا خادم پدرم است، گفت "نه! این خانه زاد است، یعنی اینکه شما با هم دوتایی بر سر یک سفره غذا خورده و بزرگ شده اید و با یک سری اسباب بازی مشترک بازی کردید و درواقع حکم برادر تو را دارد و آیا با توجه به این توضیحات موضعی که الان  نسبت به او داری درست است؟"

من مدلم این بود که خیلی آنالیز می کردم و وقت می گذاشتم و نکته سنج بودم و با یک جزوه بیست، سی صفحه ای به سراغ نقش می رفتم، خاطرم هست در سال 1378 با "فرامرز قریبیان" سر فیلم"مرد بارانی" ساخته "ابوالحسن داوودی"  همبازی بودم و ایشان حتا دیالوگ های روزشان را هم حفظ نمی کردند و همان هنگام فیلم برداری دیالوگ ها به ایشان داده می شد و همان موقع نگاهی می انداخت و بازی می کرد، در طول ضبط همه گروه فکر می کردند من خیلی خوبم(این همان نقشی ست که خسرو شکیبایی قرار بود بازی اش کند اما متاسفانه قسمت نشد) البته که خوشبختانه آقای قریبیان حضور داشتند و من بسیار آموختم؛ وقتی فیلم روی پرده رفت و من دیدم این آدمی که هر لحظه به فاصله سی چهل سانتی بازی ایشان را دیده ام، واقعا شگفت زده شدم از ایشان پرسیدم چه می کنی؟ توضیحاتی داد که من به این جا رسیدم که متنی که می خواهم کار کنم را خوب خوانده و تصمیم گرفته ام و دیگر برایش کار نمی کنم، و اجازه می دهم ناخودآگاهم راجع به آن فکر کند و ورزش دهد، دیالوگ هایم را حفظ نمی کنم چون باعث بیات شدنش می شود و به قول معروف تصنعی می شود و می گذارم خود در لحظه رخ می دهد؛ و من هم مربی نداشتم که مستقیما این ها را از آن بیاموزم و شروع به تمرین همین آموزه های تجربی کردم و زمان هم برد تا به آن برسم و اما بالاخره تجربه اش کردم و برایم جذاب بود؛ و با هر کدام از این عزیزان تجربه های آموزنده ای داشتم.

پس شما از بازیگران تجربی سینما و تلویزیون هستید؟

نمی توانم این را بگویم؛ البته که تجربه هایم جدی بوده است و از چهارسالگی شروع به فعالیت کردم، اما تحصیلات دانشگاهی ام هم  تئاتر بوده است، ولی می توانم بگویم در فضای کار بیشتر یاد گرفته ام، البته در مدرسه هم پایه را یادت می دهند و زمانی که آگاهی های اولیه را داری خیلی راحت تر می توانی آموزه های دیگر را جایگزین کنی، انگار که فوندانسیون را ساخته ای و خیلی راحت تر می توانی باقی را چیدمان کنی.

پس از بیست سال فعالیت های نمایشی، عمدتا مردم شما را با نقش های تلویزیونی تان  به یاد می آورند تا سینمایی و تجربه های تئاتری تان  نسبت به این ها اندک است؛ آیا این یک انتخاب بوده و یا تقدیر بوده  که فعالیت تلویزیونی در مسیر حرفه ای کارتان پررنگ تر شده؟

همان طور که پیش تر به آن اشاره کردم؛ در حوزه تئاتر از دوران سوم و یا چهارم دبستان تا مقطع اول دبیرستان فعال بودم و از این سن تا دوران سربازی که می شود سه چهار سال، دیگر فعالیت تئاتری نداشتم؛ و در سربازی هم فعالیت هایی داشتم و پس از آن هم که دیگر وارد فعالیت های جدی عرصه هنر شدم. البته این میان در رشته های دیگری تحصیل کردم (به این علت که به دنبال پذیرش خارج از کشور بودم، دوسالی رشته های ریاضی کاربردی در کامپیوتر و کمی ادبیات می خواندم) وقتی تصمیمم این شد که در ایران ماندگار شوم آن رشته ها را رها کردم و رفتم سراغ چیزی که به آن علاقه مند بودم و آغاز کار حرفه ای من تقریبا با شروع تحصیلات من در یک زمان بود؛ در دانشگاه هم فعالیت های تئاتری کمابیش وجود داشت و بعد دیگر جذب تلویزیون شدم وخیلی زود هم جذب سینما شدم و به دلیل عدم شناختم از فضای سینما و عدم تعدیل سخت گیری ها و وسواس هایم نتوانستم یا بهتر است بگوییم نخواستم خودم را با سینما هماهنگ نگه دارم.

منظورتان این است که توقعتان از سینما و سینماگران زیاد بوده است؟ و اگر بله، این توقع نابه جا بوده است و یا استانداردهای آن ها به نظر شما پایین بوده است؟

بله، من همیشه این مشکل را دارم. همیشه فرصت هایی هستند که بتوانند رضایت مرا جلب کند ولی لزوما همیشه این پیشنهادها به من نشده است و این نه تنها در مورد من بلکه درمورد همه حرفه ای ها حاکم است و من فکر می کنم خودم خیلی ایده آلیستی به این موضوع نگاه کردم. اتفاقا با اینکه استاد "مهدی هاشمی" به من توصیه کرده بود که کار کن و از درون کار، کار دیگر برایت پیش می آید ضمن اینکه خودت را ورز می دهی و همیشه آماده خواهی بود، من متاثر از توصیه آقای انتظامی وسواس به خرج دادم و نتیجه اش عکس شد؛ با وجود این من نتوانستم حریف خودم شوم و اتفاقا محصولاتی که از من هست لزوما خیلی برجسته نیستند و در مجموع معدل کاری ام خیلی آثار برجسته ای وجود ندارد اگرچه که در آن ها آثار قابل دفاعی دیده می شود. و دلیل آن هم این است که من جزو اهالی سینما تعریف نشده ام. در مورد تئاتر هم باید بگویم به دلیل اینکه جذب تصویر شدم شبیه به دوران آماتوری نتوانستم خیلی پیگیرش بمانم؛ اما الان به جوان ترها کار در تئاتر را پیشنهاد می کنم و آن زمان هم به یاد دارم که آقای "اکبر عبدی" و "امین تارخ" مفصل برایم توضیح می دانند که به چه دلایلی خوب است که تئاتر را خیلی پررنگ نگه داری چون زمینه اش را داری و از این طریق می توانی کارآمدتر باشی، البته چند کار تئاتر دانشجویی کرده ام ولی خوب از تئاتر فاصله گرفتم، شایدم یک دلیلش این باشد که مخاطب اندکی داشت و شبیه به حالا نبود. خوشبختانه تئاتر الان در سبد کالای فرهنگی و هنری مردم جایی پررنگ دارد.

شاید با توجه به آن روحیه اجتماعی که شما داشتید؛ تلویزیون این امکان را به شما می داده برای اینکه با طیف وسیع عموم مردم روبه رو شوید؟

دقیقا همین طور بود که می گویید؛ و در میان رسانه هایی که وجود داشت آن روز به ترتیب بیشتر تلویزیون و بعد سینما و بعد از آن تئاتر را می پسندیدم؛ و به همین نسبت هم کار کردم.

در حین انتخاب هایتان موضوع معیشت، دستمزد و هزینه هایی که زندگی یک آدم را بتواند به صورت حرفه ای بگرداند، چقدر دخیل بوده است؟

به نظر خودم می آید که من در این مورد هم، خیلی نتوانستم خودم را با آن چه که مرسوم و باب این فضاست هماهنگ کنم، و آمدم برای خودم همواره یک مبلغی تعریف کردم که به نظرم می آمد کف ارزش هاست و بیش از (و پایین تر از) آن را نطلبیدم و نپذیرفتم، ولی آدم در این بازار باید انعطاف هایی داشته باشد که من نداشتم و نتیجه اش اتفاقا برد نیست و می تواند عکس عمل کند و این طمانینه و وسواس ها من را از واقعیت رایج دور کرد و مرا به یک هنرمند کم کار تبدیل کرد. البته هروقت با خود خلوت می‌‌کنم می‌بینم این مسیر دقیقا راهی است که اگر زمان برگردد تکرار خواهم کرد.

پس به این معنی ست شما در حال حاضر خودتان را هنرمندی کم کار می شناسید؟

بله، به نظرتان غیر از این است؟

بله و تقریبا همه همین را می گویند و خیلی ها می گویند که این بازیگر که اینقدر خوب شروع کرد پس چرا حالا در حوزه صنفی خودش کم رنگ است و این سوال مطرح است

بله یک بخشی، چیزهایی بود که درباره اش توضیح دادم و یک مقداری هم خلف وعده هایی که در پرداخت وجود داشت، و یک مقداری هم به جنس کاراکتر من برمی‌گردد که برای گرفتن حق و حقوقم سکوت نمی کردم و در واقع به هر قیمتی سر کار نمی ماندم و توقع داشتم تعهداتی که دو طرف نسبت به هم دارند رعایت و اجرایی شود و این جنس نگاهم با فضاهای متداول هم خوانی نداشت و من سعی کردم درد سر کم تری داشته باشم.
LIA07366

شما در بیست سال گذشته به عنوان یک حرفه ای که شغلش بازیگری ست فعالیت کرده اید و یا کنارش درآمدهای دیگری برای خودتان در نظر گرفته اید؟ 

تلاش هایی در امور دیگر کرده ام اما خیلی موفقیت آمیز نبوده و منبع اصلی درآمدم از همین بازیگری ست.

و فکر می کنید در شرایط زمینه هنرهای نمایشی  در ایران که تئاتر، سینما و تلویزیون است این امکان وجود دارد که یک آدم صرفا بازیگر باشد و بتواند از همین طریق امرار معاش کند؟

این امکان همیشه وجود داشته و هیچ وقت وجود نداشته! همین حالا هم لزوما وجود ندارد، من برای تقسیم بندی اش می گویم بازیگران ویترینی؛ به این معنی که بازیگرانی هستند که مدام کارها بینشان تقسیم می شود و دستمزدهای خوبی دارند، این ها در حقیقت می توانند با همین درآمد امرار معاش کنند؛ ضمن اینکه این درآمد آنقدری خوب هست که بشود کنارش بیزینس های قابل توجه ای راه اندازی کرد. اما درمورد بازیگرانی که ویترینی نیستند قطع به یقین شرایط اقتصادی شان بی نهایت ناگوار است و حتا می توانم بگویم بعضی هاشان از بدترین ها هم بدتر هستند. و ما یک نفر اول کنکور داریم و هر طور که چیده شود باز هم تنها یک نفر می تواند اول شود و در سینما هم به همین شکل است؛ و با هر شکلی از چیدمان، یک عده ای جذب می شوند و یک عده‌ی بیشتر هم نفرات بعدی هستند. و ما همواره در سینما یک سری آدم موفق و یک سری آدم فقیر داریم.

در سه چهار سال اخیر با حضورتان در فضای مجازی و انتقادهای خیلی خیلی صریح اما محترمانه و مستقل، به هر حال مدیومی را انتخاب کردید که شاید برای هم نسلانتان خیلی آشنا نیست، فعالیت در اینستاگرام و توییتر هنوز برای خیلی ها شوخی و بازی است در حالی که خیلی از سیاستمداران از بالای همین شوخی ها، جدی همدیگر را تهدید می کنند و سیاست را پیش می برند، چه شد که به سمتِ این ماجرا رفتید و درباره این رویکرد سیاسی که در پیش گرفتید توضیح دهید

خوب با توجه به این امکانات یک فرصتی به من داده شد تا بتوانم مخاطب مستقیم داشته باشم و از این طریق بتوانم چیزی را که مسئله و دغدغه ام هست با مخاطبانم و مردم درمیان بگذارم، و از دست دادن چنین فرصتی به نظر من آخر حماقت است و سعی کردم به تعبیری ازش استفاده کنم و البته کلیه نواقص فعلی را ناشی از سکوت‌ها می‌دانم.

این انتقاد صریحی که شما در پیش گرفتید مورد علاقه خیلی از مردم است چون حرف آن ها دارد توسط یک فرد شناخته شده و هنرمند بیان می شود؛ حتا من یادم می آید شما در مهمانی که رییس جمهور برگزار کردند؛ کلید شکسته ای به گردن انداختید و این در رسانه ها بازتاب داده شد؛ می خواهم بدانم که چقدر امیدوارید که مثلا آقای رییس جمهور حرف های شما را  بشنود و از این کنش های شما تاثیر بگیرد؟

بینید یک بحثی در دیالیکتیک را همه مان شنیده ایم که هر پدیده ای بر روی کلیه پدیده‌های جهانی تاثیر خودش را دارد، حالا این که این تاثیر به لحاظ کمیتی در چه حد است؛ نمی شود برایش متر و معیاری دقیقی تعریف کرد اما عملا حجم این تاثیر ممکن است کم باشد که نادیده گرفته می شود.

در مورد وضعیت حاضرمن حقیقتا دارم شبیه به دون کیشوت عمل می کنم! من به عنوان یک دون کیشوت مدام دارم  به آسیاب های بادی حمله می کنم و اتفاق ویژه ای را هم تجربه نمی کنم اما دروغ هم نمی گویم، تاثیراتش هم در همین گفت و گوهایی که طرح کرده ام و در جاهایی که به عنوان یک دغدغه مطرح می شود، به چشم می خورد؛ و این که چقدر کار می کند بستگی به میزان باور به نیاز این تغییرات است. این که چقدر هدفمان اصلاح گری ست ومن این باورها را کم رنگ می بینم، با اینکه بعضا شرایط به بدترین بحران ها و لحظات مهلکی نزدیک می شود، اما هنوز آن میزان از همت را برای رفع رجوع نمی بینیم.

با توجه به اینکه در چند سوال پیش گفتید از خیلی از انتخاب هایتان راضی نیستید و این سال ها هم حضورتان در فضای حرفه ای و تخصصی کارتان کم رنگ شده است؛ آیا این حرف که راجع بهتان گفته می شود که دلیل اینکه محافظه کار نیستید جبرانی برای کم رنگی حضورتان در فضای حرفه ای کار نیست؛ درست است؟

بر فرض این‌طور باشد اشکالش چیست؟ من کارم نمایش است و فرصتی فراهم شده تا مخاطب داشته باشم. اما حقیقت این است که مطلقا اولویتم دیده شدن نیست حتی غالبا برای پست‌هایم هشتگ هم نمی‌گذارم. من نگرانم و احساس می‌کنم نقایص امروز ریشه در ممانعت از انتقادات دارد و نمی‌بایست این اشتباه ادامه یابد. اما در باب کم‌رنگی خود خواسته‌ام باید اطمینان دهم من با تمام ابزاری که در دست دارم هروقت لازم بدانم حقم را از دنیا خواهم گرفت و هنوز نیازش را احساس نمی‌کنم.

در هر حال توقعی وجود دارد مخصوصا در کسانی که کارشان اقتصادی و بیزینس است که اصلا سلبریتی ها با نگاه آن ها همراه شوند، محافظه کار باشند، فرصت سوزی نکنند و سعی کنند که فقط به کار تخصصی خودشان برسند و حرف های  این چنینی...

وقتی وارد عرصه سینما شدم با توجه به جوی که دوروبرش می چرخید، احساسم این بود که وارد فضایی شدم که آدم های آن محیط دغدغه های اجتماعی و حضور فعال دارند، به خصوص در مورد هنرمندان پس از انقلاب. و خیال می کردم فضا، فضای ابراز عقاید روشنفکرانه تر است اما متاسفانه این ها را ندیدم و این محافظه کاری را بر آن چه احساس می کردم غالب دیدم، باعث اش هم خود هنرمندان نیستند، مراکزی هستند که درواقع دارند این مکانیزم را مدیریت می کنند و پیش می برند؛ این مراکزی که در این حوزه فعال اند از این جنس آدم ها بیشتر حمایت کردند و می کنند، بنابراین این روند این شکلی بود که یکی از دلایلی که می گویم برای من شرایط مثل سابق نبود و دیگر اولویتم آن فضا نبود این بود که خیلی زود دریافتم که فرهنگ آن جا با تصویر ذهنی که من ساخته بودم فاصله دارد. و من اگر می خواستم در این حرفه بمانم باید سرم را می انداختم پایین و کارم را می کردم؛ و ترجیح دادم سرم را نیندازم پایین. البته این را هم بگویم که من اصولا آدم سیاسی نیستم. اگر به این نتیجه رسیده بودم که این کارها غلط است باید تصحیحش می کردم، اما نکردم و احساس کردم من همینطور می مانم و مدل خودم را حفظ می کنم و عواقبی دارد که گریبان مرا می گیرد و من باید تحملش کنم. و من با این سیستم تا به امروز بد پیش نرفتم و اتفاقا هیچ وقت آدم جنجالی هم نبودم؛ و نه خیلی حضور فعال داشتم. خودمان را گول نزنیم! ما غذای سر سفره مان، لباس تنمان سیاسی ست و فیزیک ظاهرمان و گفتمانمان هم سیاسی ست. من فقط دارم آن جایی که زخم شده و درد دارد را انتقال می دهم (و یا حداقل پنهانش نمی کنم). و اصلا باید فضای اجتماعی به این سمت برود و از نگاه من این کار آموزشی ست و به نظرم می آید که اگر قرار است که گفتمانی در جامعه حاکم شود خوب با همچنین فرصت هایی باید مقدماتش فراهم شود، البته که باید برایش مهندسی شود و آموزه های بحث سالم وجود داشته باشد و از این طریق منتقل شود، و نباید جلویش گرفته و یا محدود شود. به این ها قائلم و دارم تلاشم را در این حوزه می کنم؛ اما چه چیز را از دست می دهم، در آمد و شهرت را. و این توهم به وجود می آید که به آن فرد کار داده نمی شود؛ من سال گذشته بدون اغراق پر پیشنهادترین سال زندگی ام را تجربه کردم. و خداروشکر با یک افت و فرودهایی بالا پایین پیشنهاد کار داشتم. خوب من بعضی هایش را نپذیرفتم و بعضی هم با تفکرم همگون نبوده و با بعضی ها زاویه جدی داشتم و با بعضی ها از نظر زمانی هماهنگی نداشتیم و یا دراولیت من نبوده اند.

 

 

 

ارسال نظر:

  • پربازدیدترین ها
  • پربحث ترین ها